تبليغاتX
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
برای خوردن یك سیب چقدر تنها ماندیم
زندگی پر از صدای پای قدمهای شیطان هاییست كه در حالیكه تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند
غصه نخور

                                          

 

 

 

غصه نخور زندگی بهتر می شه

کرّه الاغ بزرگ بشه ، خر می شه

 

"ب " رو سر "بشر" نشسته ، اما

روسریشو برداره که شر می شه

 

توو  واژه های بعضی از بشرها

"عزیزمی " یه دفعه " خواهر " می شه

 

یا معنی  ِ" قربون قدّ و بالات  "

همین جوری ، یهو  "برادر " می شه

 

یه روز همون خواهره با برادر

با هلهله وارد محضر می شه

 

سونوگرافی می گه بچّه مَرده

وقتی میاد بچه هه دختر می شه

 

خروس ِ  همسایه ی ما که لاته

آخر کار عاشق کفتر می شه

 

مرغاشو بی خیال می شه واسه عشق

هلاک می شه ، می میره ، پرپر می شه

 

فوق لیسانسه آخرش با دیپلم

که داره بند " پ "، برابر می شه

  

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 6:47 قبل از ظهر
علي جان شهادتت مبارک

                                          

 

 

 سوره ی قدر

 

 

 علي جان شهادتت مبارک

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 11:1 بعد از ظهر
دعوا سر خال

                                          

 

 

حافظ


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 

 

 

 

 

صائب تبریزی


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 

 

 

شهریار


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 5:21 قبل از ظهر
شکاننده

                                          

 

 

 

 

http://www.schoolisboring.info

http://www.qlicq.eu

http://www.hiddenus.info

http://www.proxyg3.com

http://www.proxyg3.com

http://version10.info

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 5:33 قبل از ظهر
به ریش بز قسم

                                          

 

 

 

ما آدما از بیخ وبُن ، حیوونیم 

به ریش بز قسم ، یه جور میمونیم

 

یه تیکّه را می بینیم و هُل می شیم

واسه طرف بیخودی بلبل می شیم

 

با یک " دوسِت دارم " ، همه خر می شیم

خر که خوبه ... منتر و عنتر می شیم

 

جر می زنیم توو اوج دلپذیری

سگ می شیم و می ریم به پاچه گیری

 

توو  وقت بیکاری ، بی اختیاری

کلاغ می شیم ، می ریم خبر گزاری

 

تا پشت میز گنده ای می شینیم

زرّافه ایم ، از اون بالا می بینیم

 

جالبه که جهانو  ریز می بینیم

هی خودمونو خیلی چیز می بینیم !

 

موش که می شیم ،جون می گیره خسیسی

گربه می شیم به وقت کاسه لیسی

 

عربده می کشیم توو کوه و جنگل

گوریل می شیم هرجا شد ، ای ول ...ای ول

 

وقت ریاست تا می شیم یه لاک پشت

عقیق میاریم میکنیم توو انگشت

 .

 .

 .

 

 

                                          


ادامه مطلب
``
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 5:9 قبل از ظهر
نماز چیست ؟

                                          

 

 

 

 

نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن !

مفاصل سر انگشت را فشاراندن  

به یاد درد و بدهکاری و غم افتادن

به ذهن خود همه را یک به یک شماراندن

در اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمد

به یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن ! 

به وقت گفتن مدٍٍٍّ الف - والضالین -

به فیلم و سی دی و دیش دیش ٬ دل سپاراندن  

همیشه بین یک و دو ٬ فجیع شکّیدن

چاهار رکعت خود را ٬ دوتا گزاراندن

به هر طرف نظری ٬ بلکه جفت گردد جور

که در نماز فراداست ٬ چشم چاراندن !  

اگر که سوسک غریبی به جانماز افتاد

دو پای قرض نموده ٬ بدن فراراندن !

ریا کنیم و ریآست کنیم و خوش باشیم

اگر شود که به مسجد دو چشم باراندن !

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 5:2 قبل از ظهر
افسانه شتر باديسيپلين

                                          

 

 

 

 

 

يكى  بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى، روزگارى در ولايت غربت، مردم براى شتر خيلى ارزش و احترام قائل بودند و مى گفتند هيچ كس حق ندارد به شتر، حرفى نازك تر از گل بگويد. آنها معتقد بودند كه آه شتر، گيرا است و هر كسى را كه شتر نفرين كند، پيسى و برص و قولنج و درد لاعلاج مى گيرد.

اما بشنو از مردم ولايت جابلقا كه به هيچ چيزى اعتقاد درست و درمان نداشتند تا چه رسد به شتر.

در يك همچين عصر و زمانه اى، در ولايت غربت يك مردى بود به نام «مش كرم» و اين مش كرم از مال دنيا فقط يك شتر داشت كه از قضاى روزگار خيلى هم به او علاقه مند بود. مش كرم روزها مى رفت روى زمين مردم كار مى كرد و تنگ غروب كه حقوقش را مى گرفت، مى رفت در بازار و از براى خودش يك قرص نان و يك كاسه ماست و از براى شترش هفت من موز و توت فرنگى و آناناس و دو بسته آدامس نعنايى مى خريد و مى آمد به خانه. بعضى روزها هم كه مى ديد شترش دل و دماغ درست و حسابى ندارد، شتر را كول مى كرد و مى برد توى بازار و كوچه و خيابان مى گرداند تا كمى تغيير آب و هوا بدهد و حالش خوب بشود.

يك شب كه مش كرم براى شترش اسفند دود كرده بود و داشت يك ريز قربان صدقه پر و پاچه و لب و لوچه شترش مى رفت، شتر سرش را پايين انداخت و آهى كشيد و گفت: «مش كرم!» مش كرم گفت: «جان مش كرم.» شتر گفت: «جانت بى بلا. راستش دلم سياه شد توى اين خانه.» مش كرم گفت: «الهى بميرم. مى خواهى كولت كنم، برويم سر پل برايت هويج بستنى و شير بلال و كاهو سكنجبين بخرم؟» شتر گفت: «آنجا كه ديشب رفتيم؛ نه آنجا نه. مثلاً كاش مى شد يك تك پا مى رفتيم سفر دور جابلقا.»

مش كرم فورى يك حساب سرانگشتى كرد و شبانه از همسايه ها مبلغى قرض گرفت و بار سفر بست و كله سحر، شتر بر دوش راهى ولايت جابلقا شد. در بين راه مش كرم به شتر تفهيم كرد كه مردم جابلقا عقل و ادب راست و درستى ندارند و ممكن است با مشاهده شتر روى دوش مش كرم آنها را مسخره كنند و متلك بگويند. شتر هم گفت كه جواب ابلهان خاموشى است و او سعى مى كند با خويشتندارى و حفظ ديسيپلين سكوت اختيار كند و با مردم بى فرهنگ و نديد بديد جابلقا دهن به دهن نشود. توجيه به موقع شتر و بى دل و دماغى اهالى جابلقا و بى توجهى رهگذران موجب شد تا اقامت ۱۰روزه مش كرم و شترش [و به تعبير درست تر شتر و مش كرمش. توضيح از بنده نگارنده] به خير و خوشى تمام شود.

يك شب بعد از آنكه مش كرم در التزام شترش به ولايت غربت بازگشتند، مش كرم كه هم از كت و كول افتاده بود و هم نگران بازپرداخت قرض همسايگان بود، اصلاً حال خوشى نداشت. در همين اوضاع و احوال شتر رو كرد به مش كرم و گفت: «اى مش كرم!» مش كرم با ناراحتى گفت: «جان اى مش كرم.» شتر گفت: «همانا كه تو حق دوستى و برادرى را به جا آوردى و در طول اين چند سال به اندازه سر سوزنى در حق من كوتاهى نكردى. حالا وقت آن است كه من آن همه خوبى را جبران كنم و كارى كنم كه تو از عالم و آدم بى نياز شوى.» مش كرم گفت: «اى رفيق شفيق و اى دوست گرامى، آنچه من در حق تو كرده ام، در حكم انجام وظيفه بوده است و روسياه و شرمنده ام كه از فرط فقر و ندارى، دو سال است كه حتى هزينه مانيكور و پديكور تو را هم نداشته ام. وانگهى تو چگونه مى خواهى مرا به مال و منال و مكنت برسانى؟» شتر گفت: «شما كاريت نباشد، فقط از فردا هر جا رفتى و با هر كه نشستى، بگو كه شتر من بدقدم و بدخبر شده است و در طول سفر به هر جا وارد شد، صاحب آنجا بدرود حيات گفت و...» از مش كرم انكار و از شتر اصرار تا سرآخر مش كرم پذيرفت كه به حرف شتر عمل كند.

بارى از فرداى آن روز مش كرم راه افتاد توى ولايت غربت و با هر كس نشست از نحوست و بدقدمى شترش گفت و گفت كه تازه فهميده است كه بدبختى و بيچارگى خود او هم در طول اين همه سال به خاطر وجود همين شتر در خانه و زندگى اش بوده است.

بعد از دو روز، ديگر تقريباً همه اهل ولايت غربت خبردار شده بودند كه شتر مش كرم بدقدم است. صبح روز سوم هم مش كرم به پيشنهاد و اصرار شتر، شتر را كول كرد و برد گذاشت وسط ميدان ولايت و فرياد زد كه: «اى اهل ولايت، هر كس مى داند كه مى داند و هر كس نمى داند، بداند كه اين شتر بدقدم و اهل نفرين ديگر از امروز شتر من نيست. از آنجا كه شتر در اين ولايت خيلى حرمت و احترام دارد، من او را همين جا رها مى كنم، هر جا رفت و هر جا وارد شد، اين شتر متعلق به صاحب آنجا است.» بعد هم شتر را همان جا گذاشت و رفت.

نيم ساعتى كه گذشت، شتر از جايش بلند شد و خرامان خرامان رفت در دكان زرگرباشى و همان جا زانو زد و خوابيد. زرگرباشى با دست و پاى لرزان بيرون آمد و گفت: «آخر زبان بسته، اينجا چه جاى خوابيدن است؟» شتر گفت: «دوست دارم اينجا بخوابم. مگر ايرادى دارد؟» بعد هم با اخم به زرگرباشى خيره شد. زرگرباشى با تته پته گفت: «ببينم، نكند دارى نفرينم مى كنى؟ هان؟» بعد هم به گريه افتاد و گفت: «تو را به جان هر كه دوست دارى، هر چه بخواهى مى دهم، فقط نفرين نكن و از اينجا برو.»

شتر ۱۰ كيسه اشرفى از زرگرباشى گرفت تا راضى شد، بلند شود و برود، در حجره ملك التجار بخوابد.

بعد از يك هفته شتر تقريباً دم در تمام خانه ها و دكان هاى ولايت غربت خوابيده بود و روز هفتم مش كرم پنجاه تا خمره پر از سكه هاى طلا و نقره داشت.

مش كرم با پول پنج شش تا از آن خمره ها براى خودش يك قصر درندشت ساخت و كلى كلفت و نوكر استخدام كرد تا كارهاى قصر را انجام بدهند و شترش را كول كنند ببرند گردش. با مابقى پول ها هم تا آخر عمر با خوبى و خوشى زندگى كرد.

ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه شتر يك حيوان بدقدم و درآمدزا است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                          

 

``
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 5:20 قبل از ظهر
منو چه به سیاست

                                          

 

 

 

 

در تاریكی چراغمان  یك گوشی ست

این گوشی بهتر از چراغ موشی ست

گفتیم :چطور شد كه بی برق شدیم؟

گفتند: جواب  ابلهان  خاموشی  ست

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 7:1 قبل از ظهر
حكايت جوون مغرور و اون مرد مسافر

                                          

 

 

 

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
يك روزى، روزگارى در ولايت غربت يك جوانى بود به نام «سليم آقا» [خوانندگان محترم عنايت داشته باشند كه اسم اين جوان مى توانست هر چيز ديگرى هم باشد، مثلاً پلنگ قلى يا كامبيز يا حتى آلبرت! منتهاى مراتب از آنجا كه نام جوان مذكور در شناسنامه همين چيزى است كه عرض كرديم، حاضر نشديم براى ايجاد جذابيت كاذب، واقعيت را مخدوش كنيم. توضيح از بنده نگارنده.]
بارى اى خواهر نور ديده و اى برادر بدنديده، يك روز صبح كه اين آقاسليم از خواب پا شد چى ديد؟ ديد كه اى دل غافل، يك دُم براى خودش درآورده به چه بزرگى. آقا سليم يك مقدار چشم هايش را مالاند و ديد كه نخير، خواب نمى بيند. اول نشست خوب دُم نودميده اش را تماشا كرد و ديد كه نه، دم خوب مرغوب به دردبخورى است اما ماند كه حالا با دمى به اين شكل و شمايل چه كار بكند.
اول شيطان رفت توى جلدش كه همين جور دمش را بگيرد و راه بيفتد توى كوچه ها و خيابان هاى ولايت غربت، به اين و آن پز بدهد. اما خوب كه فكرش را كرد ديد كه ممكن است به جرم ارعاب و تشويش اذهان عمومى خفتش را بگيرند و دمش را هم ببرند و بگذارند كف دستش. اين شد كه از صرافت پز دادن به مردم بى دم افتاد.
بعد به اين فكر افتاد كه بليت بفروشد تا هر كس دوست داشت، پول بدهد و بيايد دمش را از نزديك تماشا كند. اما خوب كه فكرهايش را كرد، ديد كه نه، مردم بى فرهنگ ولايت غربت، بالاى اين جور چيزها پول نمى دهند.
بارى اى عزيز دل برادر، سليم آقا تا ظهر همين طور نشست براى خودش فكر كرد و عقلش به جايى قد نداد. سر آخر هم به خودش نهيب زد كه: مرد حسابى، در اين موضع كه تويى، چه جاى پز دادن و جلوه فروشى است؟ در ثانى آدميزاد در يك همچو شرايطى مى بايست على القاعده دمش را از اين و آن قايم كند نه اينكه براى نشان دادنش بليت بفروشد! اما سليم آقا از آن آدم هايى نبود كه به اين راحتى كوتاه بيايد و از آنجا كه عزمش را جزم كرده بود كه هر جور شده از اين دم نورسته پولى دربياورد، بالاخره كار خودش را كرد.
اول نشست با چوب يك جفت شاخ قشنگ براى خودش ساخت و هوا كه تاريك شد، يواشكى بار و بنه سفر بست و از ولايت غربت راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا رسيد به گردنه «غربلقا» [خوانندگان عزيزى كه با موقعيت جغرافيايى ولايت غربت و حومه آن آشنايند، بنده را ببخشند ولى براى جوان ترها عرض مى كنم كه اين گردنه غربلقا نقطه صفر مرزى ميان ولايت غربت و ولايت جابلقا است. توضيح از بنده نگارنده] به آنجا كه رسيد، شاخ ها را چسباند روى كله اش لباس هايش را هم درآورد و يك پوستين بلند پوشيد و دمش را هم از پشت پوستين داد بيرون. حالا نگو كه دارد اين كارها را مى كند تا بگويد من غولم.
خلاصه دردسرتان ندهم سليم آقا همان جا نشست نان و ماستش را خورد و رفت پشت تخته سنگ ها كمين كرد و منتظر شد تا مسافرى، بازرگانى، كاروانى، چيزى از آنجا رد شود.
يك نيم ساعتى كه گذشت، سر و كله يك نفر از دور پيدا شد. همين كه نزديك شد، سليم آقا از پشت سنگ ها پريد بيرون و گفت: «هو هَه هَه هَه هَه...» [ به زبان غولى، يعنى: سلام اى رهگذر، دار و ندارت را بگذار زمين و جانت را بردار و برو. اگر هم بخواهى كَل كَل كنى، شاخت مى زنم چون اصلاً اعصاب راست و درستى ندارم. ترجمه از بنده نگارنده با تشكر از همكار محترم سركار خانم «جى كى رولينگ» كه در ترجمه آن «هَه» دوم به بنده كمك كردند. مرسى.]
مسافر مذكور هم كه آدم حرف گوش كنى بود، دار و ندارش را گذاشت و جانش را برداشت و حالا ندو كى بدو.
سليم آقا هم بار و بنديل مسافر را گشت، هر چى پول و تراول چك و خوراكى و لباس به درد بخور بود، برداشت و از آنجا كه فطرتش پاك بود، كارت پايان خدمت و گذرنامه و گواهينامه و دفترچه اقساط پژو ۲۰۶ تيپ سه و ساير مدارك مسافر بخت برگشته را هم انداخت توى صندوق پست.
بارى اى برادر يا خواهرى كه شما باشى، اين كار خيلى به سليم آقا مزه داد و از آنجايى كه آدميزاد شير خام خورده، طمعكار است، سليم آقا هم همان جا به غول بازى ادامه داد و به قول شيخ اجل فى الجمله نماند از معاصى، منكرى كه نكرد و مسكرى كه نخورد.
روزها گذشت و گذشت تا اينكه يك روز، سليم آقا نگاه انداخت و ديد اى قربان لطف خدا بروم. يك مسافرى دارد با چهارصد شتر بار و بنه مى آيد. با خودش گفت: «اى سليم آقا خورشيد اقبالت از پشت ديفال، بالا آمده. اين مسافر ننه مرده را كه بترسانى، مى توانى خودت را بازنشسته كنى و بروى يك گوشه بنشينى و با دُمَت گردو بشكانى
اين شد كه رفت كمين كرد و همين كه مسافر نزديك شد، پريد بيرون و گفت: «هو هه هه هه هه...»
- كوفت! (اين كوفت را مسافر به سليم آقا گفت.)
سليم آقا كه هاج و واج مانده بود، پس كله اش را خاراند و گفت: «آهاى عمو اين چه طرز برخورد با يك غول است؟ نمى گويى اعصابم سر جا نباشد بزنم تيكه پاره ات كنم؟» مسافر پوزخندى زد و گفت: «كدام غول، تو؟» سليم آقا گفت: «پس چى؟ شاخ و دم به اين بزرگى را نمى بينى؟» مسافر گفت: «تو به اينكه دارى مى گويى دُم؟ پس اگر دُم ارباب مرا ببينى چه مى گويى؟» سليم آقا چشم هايش گرد شد و گفت: «اِه، مگر ارباب تو هم دم دارد؟» مسافر با موبايلش يك شماره اى را گرفت و گفت: «سلام ارباب، روسياهم، اگر ممكن است، دم مباركتان را يك ريزه تكان بدهيد. خدا نگه دار
هنوز صحبت مسافر تمام نشده بود كه كوه و بيابان بنا كرد به لرزيدن. مسافر رو كرد به سليم آقا كه داشت از ترس سكته مى كرد و گفت: «اى جوان بدان و آگاه باش كه ارباب من آدم خيلى دم كلفتى است و قسمت اعظم اين نقاط مرزى روى دُمِ اوست
سليم آقا كه خورده بود زمين و شاخش شكسته بود، با مرد مسافر رفت به ولايت جابلقا و آنجا داد دمش را بريدند و جراحى پلاستيك كردند و رفت در دم ودستگاه مرد دم كلفت استخدام شد.
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه دُم داريم تا دُم!

 

 

 

 

 

                                          

``
نوشته شده توسط محمد در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 6:25 قبل از ظهر